(من و تنهایی)
به چشمم زندگي ديگر سراب است
بخوان شعري كه حال دل خراب است
من و تنهايي و بازي گردون
دلم خون و دو چشمم رود جيحون
نگاهي مضطر و تبدار و بيمار
نفس تنگ و ز فردا ديده بيزار
دل از تقدير زخمي و فسروده
محبت قطره اي در نطفه مرده
به هر جا سنگي از ياران پيشين
غم فرهاد وبازيهاي شيرين
ز مردم حرف ناسنجيده گفتن
رفيقان جمله نامردي شنفتن
صداقت تحفه اي كمياب و محسوس
به هر گوشه هزاران گوش جاسوس
نقاب دوست روي چهره بودن
ولي شب با همه گرگان غنودن
محبت را به دنيا باج دادن
اميد عشق را تاراج دادن
ز دل مايه به نرخ روز بردن
براي مال دنيا غصه خوردن
بسي گندم نماي جو فروشند
بجز بر نفع خود ديگر نكوشند
به هر كاري به ظاهر مرد مردند
ولي از نيت خود بر نگردند
گهي دل را فدايي مي نمايند
به هر ره دل ز ياري مي ربايند
ولي با ديگري گرم نيازند
به دل حتي نگو مهمان نوازند
كجا با ياد كس آرام گيرند
براي خاطر جانان بميرند
كجا در حسرت دلدار باشند
ز دوري رخش بيمار باشند
براي غمزه اش دنيا فروشند
نه جانم،بحر خود را در خروشند
همه ظاهر فريبي رنگ مردم
نفهمي خورده اي نيشي ز كژدم
نگويي تو جدا از اينچنيني
تو هم يك بنده در روي زميني


| « عشق ورزیدن خطاست حاصلش دیوانگی ست عشق ها بازیچه اند عاشقان بازیگر این بازی طفلانه اند عشق کو ؟! عاشق کجاست ؟! معشوق کیست ؟! حبس نفس است که عشقش خوانده اند آنکه می میرد زشوق دیدن امروزها وآنکه می سوزد زبرق چشم عالم سوزها گر بیاید دلبر تازه تری عشق عالم سوز خاموش می شود چهره ما هم فراموش می شود ............................ | |
اینجا تربت حیدریه است .
بعدا درموردش توضیح می دیم.
حتما نظرات خود را در مورد این مطلب بنویسید.